داستان کودک

داستان گوی بلورین

داستان گوی بلورین

داستان گوی بلورین در جنوب اسپانیا روستای کوچکی وجود داشت که مردم آن بسیار شاد بودند. بچه ها زیر سایه درختان بازی می کردند.   پسر چوپانی به نام نصیر با پدر، مادر و مادربزرگش در نزدیکی روستا اقامت داشت. او هر روز صبح، گله بزهای خود را به بالای تپه ها می برد تا …

داستان گوی بلورین ادامه »

داستان میمون نجیب

داستان میمون نجیب

داستان میمون نجیب دسته بزرگی از میمون ها مدت ها پیش در اعماق جنگل زندگی می کردند. میمون ها پادشاهی داشتند که بزرگ و قدرتمند بود و او به خوبی بر آنها حکومت می کرد. میمون ها یک درخت انبه را کشف کرده بودند که در لبه رودخانه رشد کرده بود. این درخت پر از …

داستان میمون نجیب ادامه »

داستان همیشه هوشیار بمانید

داستان همیشه هوشیار بمانید

داستان همیشه هوشیار بمانید روزی روزگاری شیری بود که آنقدر پیر شده بود که نمی توانست هیچ شکاری برای غذایش بگیرد. پس با خودش گفت باید کاری کنم که شکمم سیر بماند وگرنه از گرسنگی میمیرم. او مدام فکر می‌کرد و فکر می‌کرد و بالاخره یک ایده به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت در غار …

داستان همیشه هوشیار بمانید ادامه »

قصه نقاشی میا

قصه نقاشی میا

قصه نقاشی میا میا نقاشی را خیلی دوست داشت، امسال تصمیم گرفت به کلاس نقاشی برود! میا خیلی تمرین کرد و نقاشی های خیلی خوبی کشید! معلم همیشه میا را تشویق می کرد! روزی معلم نقاشی گفت: مسابقه نقاشی تا دو هفته دیگه برگزار میشود! بهترین نقاشی به گالری شهر برده می شود و در …

قصه نقاشی میا ادامه »

داستان میمون و لاک پشت

داستان میمون و لاک پشت

داستان میمون و لاک پشت روزی میمونی در کنار رودخانه ایستاده بود. او لاک پشتی را دید که با درختچه ایی کوچک می آید.   لاک پشت گفت: “ای میمون، من یک درخت موز پیدا کردم. اگر به من کمک ‌کنی تا آن را بکاریم رشد خواهد کرد و موز شیرین خواهد داد. آن وقت …

داستان میمون و لاک پشت ادامه »

داستان مهارت تدریس

داستان مهارت تدریس

داستان مهارت تدریس روزی در دهکده ای دو هیزم شکن به نامهای آلفرد و پائولو زندگی می کردند. آنها هر روز صبح به جنگل می رفتند تا چوب را بتراشند و به بازار نزدیک ببرند و بفروشند. هر دوی آنها به اندازه کافی درآمد داشتند تا امرار معاش کنند.   یک روز در حالی که …

داستان مهارت تدریس ادامه »

داستان مداد جادویی پاندا

داستان مداد جادویی پاندا

داستان مداد جادویی پاندا یک روز آفتابی، پاندا کوچولو داشت اتاقش را مرتب می کرد و کتاب هایش را داخل قفسه می گذاشت. چند کتاب را که هنوز نخوانده بود جلویش می گذاشت تا زودتر بخواند.   وقتی زیر تختش را مرتب می کرد، ناگهان به یک مداد رنگی بزرگ برخورد کرد. از زیر تخت …

داستان مداد جادویی پاندا ادامه »

داستان میمون و ماهی

داستان میمون و ماهی

داستان میمون و ماهی یک روز وقتی که ماهی در حال شنا کردن به سمت ساحل رودخانه بود، صدایی شنید که به او گفت: “آب چطور است؟” ماهی سرش را بلند کرد و دید که میمونی روی درخت نشسته است. ماهی لبخند زد و پاسخ داد: “آب خوب و گرم است.” میمون به او حسادت …

داستان میمون و ماهی ادامه »

داستان کلاغ و پرنده کوچک

داستان کلاغ و پرنده کوچک

داستان کلاغ و پرنده کوچک یک روز پرنده کوچولو، کلاغ را برای شام دعوت کرد. پرنده کوچولو کل روز را صرف تدارک غذا کرد و وقتی غذا آماده شد منتظر ماند تا مهمانش بیاید.   مدتی گذشت اما کلاغ نرسید. بنابراین پرنده کوچولو فریاد زد: “کلاغ کجایی، شام دارد سرد میشود؟”   کلاغ پاسخ داد: …

داستان کلاغ و پرنده کوچک ادامه »

داستان مسابقه قورباغه ها

داستان مسابقه قورباغه ها

داستان مسابقه قورباغه ها یک روز قورباغه ها تصمیم گرفتند مسابقه ای ترتیب دهند. این مسابقه با هدف صعود به بالای یک تپه بسیار مرتفع بود. گروهی از قورباغه ها دور هم جمع شدند تا دوستان خود را تماشا کنند و مسابقه شروع شد. هیچ یک از قورباغه های حاضر باور نداشتند که شرکت کنندگان …

داستان مسابقه قورباغه ها ادامه »

سبد خرید
error:
Scroll to Top