60 حکایت بهلول

60 حکایت بهلول

معرفی

نام او وهیب بن عمرو بود. ‘بُهلول (‘بهلول دانا، بهلول مجنون کوفی یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی، ) یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود. وی در کوفه رشد و نمو یافت و مردم محل او را با نام فارسی بهلول دانا می‌نامیدند. هارون و خلفای دیگر از او موعظه می‌طلبیدند. او در همان شهر ادب می‌آموخت و سپس خود را به دیوانگی زد. او در سال ۱۹۰ قمری درگذشت. اخبار و نوادر و اشعار زیادی به وی منتسب است.

وی شیعه و احتمالاً در سال ۱۸۸ق/ ۸۰۴م بود که هارون‌الرشید را ملاقات کرد. برخی بهلول را از شاگردان امام کاظم دانسته‌اند. زمانی که از سوی هارون‌الرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به دیوانگی زد ولی در مواقع لزوم به مردم پند و اندرز می‌داد.

بهلول به معنی «مرد خندان» یا «کسی که خوبی‌های زیادی دارد» می باشد. علمای شیعه بطور معمول از جمله نورالله شوشتری و صاحب روضات الجنات بهلول را از عرفا، زهاد، حکما، فقها و شعرای شیعه می دانند.

مقبره بهلول در بغداد قرار دارد و سنگ قبری به تاریخ ۵۰۱ قمری لقب او را «سلطان مجذوب» نوشته‌است. واژهٔ بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است.

حکایت بهلول و داروغه

داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد تا به حال کسی نتوانسته است مرا گول بزند . بهلول در میان آن جمع بود ، به داروغه گفت : گول زدن تو کار آسانی است ، ولی به زحمتش نمی ارزد . داروغه گفت : چون از عهده بر نمی آئی ، این حرف را میزنی . بهلول گفت : افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم ، والا همین الساعه تو را گول می زدم . داروغه گفت : حاضری بروی و فوری کارت را انجام دهی و برگردی ؟ بهلول گفت : بلی . همین جا منتظر من باش ، فوری می آیم . بهلول رفت و دیگر بازنگشت . داروغه پس از دو ساعت معطلی ، شروع کرد به فریاد کردن و گفت : اولین دفعه است که این دیوانه مرا این قسم گول زد و و چندین ساعت بیجهت من را معطل کرد و از کار انداخت .

اپلیکیشن حکایتستان و نقلستان

گنجینه هزاران حکایت ( رایگان و بدون اینترنت)

حکایت بهلول و کتاب فلسفه

روزی بهلول به مسجد رفت . چون روز عید بود ، جمع کثیری از مردم آمده بودند . بهلول خواست وارد شبستان مسجد شود ، دید دم در کفشهای فراوانی جمع است . چون قبلا کفش او را دزدیده بودند ، ترسید مانند دفعات پیش کفش او را ببرند یا با کفشها ، عوض شود . به این سبب کفشها را در دستمالی پیچید و زیر لباده خود پنهان کرد . وقتی وارد شبستان شد ، گوشه ای نشست . شخصی که نزدیک او نشسته بود ، بر آمدگی زیربغل و دستمال پیچیده شده بهلول را دید و گفت : گمان میکنم کتاب ذیقیمتی زیر بغل دارید ، ممکن است بگوئید چه کتابی است ؟ بهلول جواب داد : فلسفه است . آن مرد گفت : از کدام کتاب فروشی خریده اید ؟ بهلول گفت : از کفاشی خریده ام .

حکایت بهلول و دزد

بهلول در خرابه مسکن داشت و نزدیک آن خرابه کفش دوزی دکان داشت که پنجره ای از دکان به سوی خرابه باز بود . بهلول چند در همی ذخیره نموده بود و هر موقع احتیاج پیدا می کرد ، خاک را زیر و رو کرده ، پولهای ذخیره شده را بیرون آورده و بقدر احتیاج از آنها بر می داشت و باز بقیه آنها را زیر خاک پنهان می نمود . از قضا روزی به پول احتیاج داشت ، رفت و جای پولهارا زیر و رو کرد و اثری از پولها ندیده، فهمید که پولها را همان کفش دوز که پنجره دکان او بسوی خرابه باز می شود برده است . بدون آنکه سر و صدائی کند ، نزد کفش دوز رفت و کنار او نشست و شروع کرد از هر دری سخن گفتن . خوب که سر کفش دوز را گرم کرد ، آنگاه گفت : رفیق عزیز ، برای من حسابی کن . کفش دوز گفت : بگو تا حساب کنم . بهلول اسم چند خرابه و محل را برد ، اسم هر محلی را که می برد ، مبلغی هم ذکر می کرد . آخرین مرتبه گفت : در این خرابه هم که من منزل دارم ، فلان مبلغ . کفش دوز جمع حسابها را کرد و گفت : تمام این پولها را که ذکر کردی دو هزار دینار می شود . بهلول تاملی کرد و گفت : رفیق عزیز ، الان می خواهم یک مشورت هم از تو بکنم . کفش دوز گفت : بکن . بهلول گفت : می خواهم این پولها را هم که در جای دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابه که منزل دارم پنهان نمایم ، آیا صلاح است یا نه ؟ کفش دوز گفت : بسیار فکر عالی است . تمام پولهایی را که در جای دیگر پنهان کرده ای در همین خرابه که منزل داری پنهان کن . بهلول گفت : پس فرمایش تو را قبول می کنم و می روم تمام پولهایی را که در جاهای دیگر پنهان کرده ام بردارم و بیاورم در همین خرابه پنهان کنم . این بگفت و فوری از نزد آن کفش دوز دور شد . کفش دوز با خود گفت : خوب است این مختصر پولی را که از زیر خاک بیرون آورده ام سر جای خود بگذارم . بعد بهلول که تمام پولها را آورد ، یک باره تمام آنها را بردارم . با این فکر تمام پولهایی که از بهلول ربوده بود ، سر جایش گذاشت . پس از چند ساعت که بهلول به خرابه آمد ، رفت و محل پولها را نگاه کرد ، دید کفش دوز پولها را باز آورده و سر جای خود گذارده است . پولهارا برداشت و شکر خدای را بجای آورد و آن خرابه را ترک نمود و به محل دیگر رفت . کفش دوز هرچه انتظار بهلول را کشید ، اثری از او ندید . بعد از چند روز فهمید که بهلول او را فریب داده و به این ترتیب پولهای خود را باز گرفته است .

حکایت بهلول و صاحب حساب

بهلول به بصره رفت و چون در آن شهر آشنائی نداشت ، برای مدت کوتاهی اتاق اجاره کرد . اتاق از بس کهنه ساز و مخروبه بود ، با مختصر وزش باد یا بارانی تیرهای طاقش صدا می کرد. بهلول پیش صاحب خانه رفته و گفت : اتاقی که به من اجاره داده اید بی اندازه خطرناک است ، زیرا به محض وزش مختصر بادی صدا از سقف ودیوارش شنیده می شود . صاحب خانه که مردی شوخ بود در جواب بهلول گفت : عیبی ندارد ، شما می دانید که تمام موجودات به موقع حمد وتسبیح خدا را می گویند و این صدای حمد و تسبیح اتاق است . بهلول گفت : صحیح است ، ولی چون تسبیح و تهلیل موجودات به سجده منجر می شود ، من از ترس سجده اتاق خواستم زود تر فکری بکنم .

حکایت بهلول و امیر کوفه

بهلول به بصره رفت و چون در آن شهر آشنائی نداشت ، برای مدت کوتاهی اتاق اجاره کرد . اتاق از بس کهنه ساز و مخروبه بود ، با مختصر وزش باد یا بارانی تیرهای طاقش صدا می کرد. بهلول پیش صاحب خانه رفته و گفت : اتاقی که به من اجاره داده اید بی اندازه خطرناک است ، زیرا به محض وزش مختصر بادی صدا از سقف ودیوارش شنیده می شود . صاحب خانه که مردی شوخ بود در جواب بهلول گفت : عیبی ندارد ، شما می دانید که تمام موجودات به موقع حمد وتسبیح خدا را می گویند و این صدای حمد و تسبیح اتاق است . بهلول گفت : صحیح است ، ولی چون تسبیح و تهلیل موجودات به سجده منجر می شود ، من از ترس سجده اتاق خواستم زود تر فکری بکنم .

حکایت بهلول و مستخدم

یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ، ماست خورده بود و قدری ماست به ریشش چسبیده بود بهلول از او سئوال کرد : چه خورده ای ؟ مستخدم با تمسخر گفت : کبوتر خورده ام . بهلول جواب داد : قبل از آنکه بگوئی من می دانستم . مستخدم پرسید : از کجا می دانستی ؟ بهلول گفت : چون فضله آن بر ریشت پیدا بود .

حکایت پند بهلول به عبدالله مبارک

روزی عبدالله مبارک به قصد دیدن بهلول عاقل به صحرا رفته بهلول را دید جلو رفته سلام کرد . بهلول جواب سلام داد . عبدالله مبارک عرض کرد : یا شیخ ، استدعا و التماس من آن است که مرا پندی دهیکه در دنیا چگونه باید زندگی کرد تا از معصیت دور بود ، چون من مردی گناهکارم و از عهده نفس خود بر نمی آیم ، راهی بنما تا از نفس مبارک تو رستگاری یابم . بهلول فرمود : یا عبدالله ،من خود سرگردانم و به خود درمانده ام ،از من چه توقع داری ، اگر من عقل داشتم مردم مرا دیوانه نمی گفتند ، سخن دیوانگان را چه اثری باشد که قبول کنند ، برو دیگری را طلب کن که عاقل باشد . عبدالله گفت : یا شیخ ، (دیوانه به کار خویشتن هشیاراست ، سخن راست را از دیوانه باید شنید .) بهلول سر برداشت و گفت : ای عبدالله ، اول با من چهار شرط کن که ( سخن دیوانه را بشنوی ، آنگاه تو را پندی و چیزی بگویم که سبب رستگاری تو باشد و دیگر بر تو گناهی ننویسند . عرض کرد : آن چهار شرط کدام است ، بفرما تا قبول کنم . بهلول گفت : شرط اول آنکه وقتی گناه می کنی و خلاف امر خدا می نمائی ، روزی او را نخوری . عبدالله گفت : پس رزق که را بخورم ؟ بهلول گفت : تو مرد عاقلی باشی و دعوی بندگی می کنی و روزی خدا را می خوری و خلاف حکم را می کنی ، خودت انصاف بده شرط بندگی چنین باشد ؟ عبدالله عرض کرد : حق فرمودی ، شرط دوم کدام است ؟ بهلول گفت : شرط دوم این است که هرگاه خواستی معصیت کنی ، سعی کن که در ملک او نباشی . عبدالله عرض کرد : این از اولی مشکلتر است ، همه جا ملک و زمین خداست ، پس کجا بروم ؟ بهلول فرمود : بسیار زشت است که رزق او خوری و در ملک او باشی و فرمان او نبری ، خود انصاف بده ، شرط بندگی این باشد و حال آنکه خدا در فرمان خود فرموده است (علینا اصابهم ثم علینا حسابهم) عبدالله گفت : شرط سوم کدام است ؟ بهلول گفت : شرط سوم آن است که اگر بخواهی گناهی و یا خلاف امر خدا نمائی ، جائی پنهان شو که تو را نبیند و از حال تو واقف نشود ، آن وقت هرچه خواهی کن . عبدالله عرض کرد : این از همه مشکلتر است ، حق تعالی به همه چیز دانا و بینا و در همه جا حاضر و ناظر است و هرچه بنده میکند او میبیند و می داند. بهلول فرمود : پس تو مرد عاقلی باید باشی ، خودت می دانی که او همه جا حاضر است و ناظر است و به همه چیز دانا و بیناست ، پس زشت است روزی او خوری و در ملک او باشی و در حضور او نافرمانی کنی که او خود می داند و میبیند ، با این حال تو دعوی بندگی می کنی ، با آن که قرآن فرموده : (ولا تحسبن الله غافلا عما یعمل الظالمون) یعنی گمان مبر که حق تعالی غافل است از هر عملی که ظالمان میکنند . عبدالله عرض کرد : درست فرمودی شرط چهارم کدام است : بهلول فرمود : شرط چهارم آن است که در آن وقت که ملک الموت ناگاه نزد تو آید تا فرمان حق بجا آورد و قبض روح تو کن ، در آن ساعت بگو صبر کن تا اقوام را وداع کنم و از ایشان حلالیت حاصل کنم و توشه راه آخرت بردارم ، آن وقت قبض روحم کن . عبدالله عرض کرد : این شرط از همه مشکلتر است ، ملک الموت کی در آن وقت دهد که نفس برآرم . بهلول فرمود : ای مرد عاقل ، تو این را میدانی که مرگ را چاره نیست و به هیچ نوع او را از خود دور نتوان کرد و در آن دم ملک الموت امان ندهد ، ناگاه در عین معصیت پیک اجل دررسد و یک دم امان ندهد ، چنانکه حق تعالی فرموده : (فاذا جاء اجلهم لا یستا خرون ساعه و لا یستقدمون ) پس ای عبدالله ، سخن راست را از دیوانه بشنو و از خواب غفلت بیدار شو . از غرور و مستی بدر آی و به کار آخرت بپرداز ، که راه دور و دراز در پیش است و از این عمر کوتاه توشه بردار و کار امروز به فردا مینداز ، شاید که به فردا نرسی ، همین دم را غنیمت شمار و اهمال در آخرت مکن ، امروز توشه آخرت بردار که فردا در آنجا پشیمانی سودی نداردچون عبدالله این موعظه را شنید ، سر در پیش افکنده در فکر فرو رفت . بهلول فرمود : ای عبدالله ، تو از من دیوانه پندی خواستی که فردا بکارت آید ، گوش کن تا برایت حجتی ومثلی بیاورم، حرا سرت را بزیر افکندی ، در روز قیامت در حسابگاه عرصات و با فرشتگان عذاب که عذاب که از تو سئوال خواهند کرد ، چه جواب می دهی ؟ امروز که در اینجا از حساب پاکی ، فردا در آنجا چه باکی داری . عبدالله سر رابرداشت و گفت : یا شیخ ، نصیحت تو را بجان و دل شنیدم و این چهار شرط را قبول کردم ، دیگر بفرما و مرا مرید خود کن . بهلول فرمود : یا عبدالله ، بنده باید هرچه کند بفرمان حق تعالی باشد و هرجه گوید و شنود ، بفرمان خداوند تبارک و تعالی باشد ، پس این چنین بنده ای ، بنده خداست

اپلیکیشن داستانهای دهه 60

مجموعه داستانهای نفیس و نوستالژیک

حکایت بهلول و مرد شیاد

بهلول سکه طلایی در دست داشت و با آن بازی می کرد . مرد شیادی که شنیده بود بهلول دیوانه است ، جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی ، در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو می دهم . بهلول چون سکه های او را دید ، دانست که سکه های او مسی است و ارزشی ندارد . بهلول گفت : به یک شرط قبول می کنم . بشرط آنکه سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی . مرد شیاد قبول کرد و شروع به عرعر کرد . بهلول به او گفت : تو که خر هستی فهمیدی سکه های من طلاست و مال تو از مس ! چگونه می خواهی ، من که انسان هستم ، این مطلب را ندانم . مرد شیاد ، پا به فرار گذاشت .

حکایت بهلول و منجم

شخصی بنزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعای دانستن علم نجوم کرد . بهلول که در آن مجلس حاضر بود و اتفا قا آن منجم در کنار بهلول قرار گرفت . بهلول از او سئوال کرد : آیا می توانی بگوئی در همسایگی تو چه کسی نشسته . آن مرد گفت : نمی دانم . بهلول گفت : تو که همسایه ات را نمی شناسی ، چطور از ستاره های آسمان خبر می دهی ؟ آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترک کرد .

حکایت تعلیم بهلول به یکی از دوستان

شخصی الاغ قشنگی جهت حاکم کوفه تحفه آورد . حاضرین مجلس به تعریف و توصیف الاغ پرداختند . یکی از حاضرین به شوخی گفت : من حاضرم به این الاغ قشنگ ، خواندن بیاموزم . حاکم از شنیدن این سخن از کوره در رفت و به آن مرد گفت : الحال که این سخن را می گوئی ، باید از عهده آن بر آئی و چنانکه به این الاغ خواندن بیاموزی، به تو جایزه بزرگی می دهم و چنانکه از عهده آن بر نیائی ، دستور می دهم تو را بکشند . آن مرد از مزاح خود پشیمان شد و ناچار مدتی مهلت خواست . حاکم ده روز برای این کار مهلت داد . آن مرد آن الاغ را برداشت و به خانه آورد ، حیران و سرگردان ، نمی دانست سرانجام این کار به کجا خواهد رسید . لاعلاج الاغ را در خانه گذاشت و به بازار آمد و در بین راه به بهلول رسید و چون سابقه آشنائی با او داشت ، دست به دامان او زد و قضیه مجلس حاکم و الاغ را برای بهلول تعریف کرد . بهلول گفت : غم مدار ، علاج این کار در دست من است و به تو هر طور رستور می دهم ، عمل کن . سپس به او دستور داد تا یک روز تمام به الاغ غذا ندهد و یک روز مقداری جو ، وسط صفحات کتابی بگذار و آن کتاب را جلوی الاغ بگیر و آن صفحات کتاب را ورق بزن . الاغ چون گرسنه است ،‌با زبان جوهای صفحات کتاب را برداشته و این عمل را هر روز به همین نحو تکرار کن تا روز دهم ، باز او را گرسنه نگهدار و وقتی به مجلس حاکم رفتی ، همان کتاب را با خودت نزد حاکم ببر . روزی که پیش حاکم می روی ، دیگر بین صفحات کتاب جو نگذار و آن کتاب را در حضور حاکم جلوی الاغ بگذار . آن مرد به همین دستور که بهلول آموخت عمل کرد و چون روز موعود شد ، الاغ را برداشته با کتاب نزد حاکم برد و در حضور او و جمعی دیگر کتاب را جلوی الاغ گذاشت . چون الاغ کاملا گرسنه بود ، بعادت همه روزه که بین صفحات جو بود ، با زبان تمام ورق های آن را باز کرد و چون به صفحه آخررسید ، دید بین آنها جو نیست و بنای عرعر را گذاشت و بدین وسیله خواست تا بفهماند که گرسنه است و حاضرین مجلس و حاکم نمی دانستند که چه ابتکاری در این عمل شده و باور نمی کردند که در حقیقت الاغ می خواهد کتاب بخواند و همه در این کار متعجب بودند ، ناچار حاکم بر وعده خود وفا نمود و انعام قابل توجهی به آن مرد داد و از عقوبت نجات یافت .

حکایت بهلول و قاضی

آورده اند که کسی عزیمت سفر حج نمود . چون فرزندان کوچک داشت ، هزار دینار نزد قاضی برده و در حضور اعضاء (دارالقضاء) تسلیم قاضی نمود و گفت : چنانچه در این سفر مرا اجل در رسید ، شما وصی من هستید و آنچه میل شما است به فرزندان من دهید و چنانچه به سلامت باز آمدم ، امانت را خودم خواهم گرفت . چوم از محضر قاضی بقصد سفر عزیمت نمود ، از قضای الهی در راه در گذشت و چون فرزندان او بحد بلوغ و رشد رسیدند ، امانتی را که از پدر نزد قاضی بود مطالبه کردند . قاضی گفت : بنا بر وصیت پدر شما که در حضور جمعی نموده ، من هرچه دلم بخواهد به شما باید بدهم . بنابراین ، فقط صد دینار به شما می توانم بدهم . ایشان بنای داد و فریاد را گذاشتند . قاضی ، کسانی را که در آن محضر حاضر بودند و دیده بودند که پدر بچه ها هزار دینار زر تسلیم کرده ،حاضر کرد و به آنها گفت : شما گواه بودید آن روز که پدر بچه ها هزار دینار طلا به ما داد و وصیت نمود چنانچه در راه سفر به رحمت خدا رفتم ، هرچه دلت خواست از این زرها به فرزندان من بده . آنها همگی گواه دادن که چنین گفت . قاضی گفت : الحال بیش از صد دینار به شما نخواهم داد . آن بیچاره ها متحیر ماندند و به هرکس التجا کردند ، آنها برای این حیله شرعی راهی پیدا نمی کردند ، تا اینکه خبر به بهلول رسید . بهلول بچه ها را با خود نزد قاضی برد و گفت : چرا حق این ایتام را نمی دهی ؟! قاضی گفت : پدرشان وصیت نموده آنچه من دلم بخواهد به ایشان بدهم و من صد دینار بیشتر دلم نمیخواهد بدهم . بهلول به قاضی گفت : ای قاضی ! واقعیت این است که دلت نهصد دینار را می خواهد ، و چون اینطور است ، لذا طبق وصیت پدر این ایتام می بایست نهصد دینار را بپردازی ، زیرا که طبق خواسته دلت ، مبلغی که می بایست پرداخت کنی ، نهصد دینار است – نه صد دینار . قاضی پس از شرمندگی بسیار مجبور به پرداخت نهصد دینار شد .

حکایت ملاقات بهلول و شیخ جنید

شیخ جنید بغدادی بعزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او می رفتند . شیخ از احوال بهلول پرسید . مریدان گفتند : او مرد دیوانه ای است ، او را برای چه می خواهی ؟ گفت : او را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کاری است . جستجو کردند و او را در صحرائی یافتند و شیخ را پیش بهلول بردند . چون شیخ پیش او رفت ، بهلول را دید که خشتی بر زیر سر نهاده و در مقام حیرت مانده . شیخ سلام کرده و بهلول جواب سلام او را داد . شیخ پرسید : چه کسی گفت و جنید بغدادی هستم ؟ بهلول گفت : توئی ای ابوالقاسم ؟ جواب داد : آری . فرمود : تو آن شیخ بغدادی هستی که مردم را ارشاد می کنی ؟ گفت : آری . بهلول گفت : بگو ببینم ، غذا خوردن خود را می دانی ؟ شیخ گفت : اول (بسم الله) می گویم و از جلوی خود می خورم ولقمه را کوچک برمی دارم و بطرف راست دهان گذاشته و آهسته می جوم . به لقمه دیگران نگاه نمی کنم و در موقع خوردن از یاد خدا غافل نمی شوم . هر لقمه ای که می خورم (الحمد الله) می گویم و در اول و آخر غذا دست می شویم . بهلول بر خواست و دامن بر شیخ افشاند و فرمود تو می خواهی مرشد خلق باشی ؟ در صورتیکه هنوز غذا خوردن خود را نمی دانی . این مطلب را گفت و به راه افتاد . مریدان شیخ گفتند : یا شیخ ،این مرد دیوانه است ! جنید گفت : دیوانه ای است که به کار خویشتن هشیار است و سخن راست را از او باید شنید . بدنبال او روان شد و گفت : مرا با او کاری است . چون بهلول به ویرانه ای رسید ، نشست . جنید به او رسید و از بهلول پرسید : چه کسی گفت شیخ بغدادی غذا خوردن خود را نمی داند ؟ بهلول فرمود : تو که غذا خوردن خود را نمی دانی ، آیا سخن گفتن خود را می دانی ؟ پاسخ داد : آری . بهلول پرسید : چگونه سخن میگوئی؟ شیخ گفت : سخن بقدر اندازه می گویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم ، بقدر فهم مستمعان می گویم ، خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم ، چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول بشوند و دقایق علوم ظاهرو باطن را رعایت می کنم ، پس از آن هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد . بهلول گفت : غذا خوردن که نمی دانی ، هیچ! سخن گفتن هم نمی دانی . پس برخواست و دامن بر شیخ افشاند و برفت . مریدان بگفتند : یا شیخ ، دیدی این مرد دیوانه است ، تو از دیوانه چه توقع داری ؟ شیخ جنید گفت : مرا با او کار است ، شما نمی دانید . باز به دنبال او رفت و به او رسید . بهلول گفت : تو از من چه می خواهی ؟ تو که آداب غذا خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی ، حتما آداب خوابیدن خود را می دانی ؟ گفت : آری ، می دانم . بهلول گفت : بگو ببینم چگونه می خوابی ؟ شیخ گفت : چون از نماز عشا و تعقیبات آن فارغ می شوم ، داخل رخت خواب می شوم . پس از آن هرچه آداب خوابیدن بود که از بزرگان دین رسیده بیان کرد . بهلول گفت : فهمیدم که آداب خوابیدن هم نمی دانی ! بهلول خواست بر خیزد ، جنید دامنش را گرفت و گفت : ای بهلول من نمی دانم ، تو (قربه الی الله ) مرا بیاموز . بهلول گفت : تو دعوی دانائی می کردی و می گفتی می دانم ،لذا از تو کناره می کردم ، اکنون به نادانی خود اعتراف کردی ، تو را می آموزم . بدان : اینها که تو گفتی همه فرع است ، و اصل شام خوردن آن است که : لقمه حلال باید باشد و اگر حرام شد ، صد مرتبه از این آداب بجای بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود . جنید گفت : (جزاک الله خیرا). و اما سخن گفتن : باید اول دل پاک باشد و نیت درست باشد و سخن گفتن برای رضای خدا باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیائی باشد یا سخن بیهوده و هرزه باشد ، بهرطور که بگوئی ، آن سخن وبال گردن تو باشد ، لذاسکوت و خاموشی بهتر و نیکو تر است . اصل اینست که در وقت خوابیدن ، در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان در دل تو نباشد ، حب دنیا و مال در دل تو نباشد و در ذکر حق باشی تا بخواب روی . جنید دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد ، مریدان که حال او را دیدند و بهلول را دیوانه می دانستند ، خود را و عمل خود را فراموش کردند و عمل بهلول را که گفته بود ، برای خود از سر گرفتند . نتیجه آن است که هر فرد مسلمانی بداند که از آموختن چیزی که نمی داند ننگ و عار نباید داشت ، چنانکه شیخ جنید از بهلول عاقل غذاخوردن ، سخن گفتن و خوابیدن را آموخت .

حکایت تاثیر دعای بهلول 

آورده اند که عربی شترش به مرض (پیسی ) مبتلا شده بود . به او توصیه نمودند تا روغن کرچک به او بمالد . عرب شتر را سوار شده تا به شهر رفته روغن بخرد ، نزدیک شهر به بهلول برخورد نمود و چون سابقه دوستی با او داشت ، به بهلول گفت : شترم به مرض پیسی مبتلا شده و گفته اند روغن کرچک بمالم تا خوب شود ، اما من عقیده دارم که تاثیر نفس تو بهتر است ، استدعا میکنم دعایی بخوان تا شتر من از این مرض نجات پیدا کند بهلول جواب داد : اگر روغن کرچک بخری و با دعای من مخلوط کنی ممکن است شترت خوب شود ، والا دعای تنها تاثیری نخواهد داشت .

حکایت تدبیر نمودن بهلول 

آورده اند روزی بهلول از راهی می گذشت . مردی را دید که غریب وار و سرگردان ناله میکند. بهلول نزد او رفت و سلام کرد و گفت : آیا به تو ظلمی شده که چنین نالان هستی ؟ آن مرد جواب داد : من مردی غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم قصد حمام رفتن و استراحت نمودم و چون مقداری پول و جواهرات داشتم ، از بیم سارقین آنها را به دکان عطاری به امانت سپردم و پس ازچند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم ، به من ناسزا گفت و مرا دیوانه خطاب کرد . بهلول گفت : غم مخور ، من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار گرفته و به تو پس می دهم .آنگاه نشانی آن عطار را سئوال کرده و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت : من فردا فلان ساعت نزدآن هستم ، تو در همان ساعت که معین می نمایم در دکان آن عطار بیا و با من ابدا صحبت نکن ، اما به عطار بگو امانت مرا بده . آن مرد قبول کرد . بهلول فوری نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خیال مسافرت به شهرهای خراسان را دارم و چون مقداری جواهرات که قیمت آنها معادل سی هزار دینار طلا می شود می خواهم به امانت نزد تو بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم ، آن جواهرات و زرهارا از تو می گیرم و چنانچه تا فلان مدت باز نگردم ، تو از جانب من وکیل و امین هستی تا آن جواهرات را بفروشی و از قیمت آنها مسجدی بسازی . عطار از این سخن خوشحال شد و گفت : به دیده منت دارم . چه وقت امانت را میاوری ؟ بهلول گفت : فردا فلان ساعت . و بعد به خرابه رفت و کیسه چرمی بساخت و مقداری خرده آهن و شیشه در آن جای داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین آنها را به دکان عطاری برد . مرد عطار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد . در همان وقت آن مرد غریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود . مرد عطار فوری شاگرد خود را صدا زد و گفت : کیسه امانت از این شخص در فلان محل در انبار است ، فوری بیاور وبه این مرد بده . شاگرد فوری امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعای خیر برای بهلول کرد .

حکایت امانت و خیانت

پیرمرد خسته از رنج سفر برای باز پس گرفتن امانت خود به دکان مرد عطار رفت و پس از سلام و علیک امانت خود را طلب کرد. مرد عطار اما به سردی پاسخ او را داده و ادعا کرد نه او را می شناسد و نه امانتی از او گرفته است. پیرمرد که گمان می کرد مرد عطار او را بجا نیاورده است مجدداً خود را معرفی نمود؛
اما هر چه او بیشتر اصرار می کرد امتناع مرد عطار بیشتر می شد. پیرمرد که تازه فهمیده بود چه بر سرش آمده به ناچار دکان عطاری را ترک کرد. در راه به سالهایی می اندیشید که سخت کارکرده و ما حصل تلاش خود را اندوخته بود تا در دوران کهولت و ناتوانی از آن استفاده نماید. همچنان که ناامیدانه تلاش می کرد راهی برای حل مشکل خود بیابد بهلول را دید.
بهلول علت گرفتگی و پریشانی پیرمرد را جویا شد. پیرمرد هر چه را که بر او گذشته بود برای بهلول تعربف کرد. بهلول بعد از اندکی اندیشید از پیرمرد خواست تا کمی پس از رفتن او به دکان عطاری به سراغ مرد عطار بیاید و سراغ طلب خود را بگیرد. بهلول به دکان مرد عطار رفت. سر صحبت را با مرد عطار گشود و او را در جریان گنجی گذاشت که در حین کندن خانه کهنه اش یافته بود.
مرد عطار از بهلول خواست که گنج را به امانت به او بسپارد تا برایش نگه دارد. در همین اثنا پیرمرد وارد و امانتش را طلب کرد. مرد عطار که می دانست اگر منکر به امانت گرفتن کیسه زر پیرمرد شود، اعتماد بهلول را از دست می دهد به ناچار و با تظاهر به امانت داری کیسه پیرمرد را به او تحویل داد.
عطار طمع کار حالا منتظر بود تا کوزه گنج بهلول را تحویل بگیرد؛ بهلول اما که دیگر کاری نداشت از همان راهی که آمده بود بازگشت. مرد عطار تازه فهمید خیانت در امانت بی پاسخ نمی ماند.

حکایت بهلول و خرقه نان جو و سرکه

بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشست . روزی طبق عادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می کرد ، چون به بهلول رسید پرسید : بهلول چه می کنی ؟ بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند . هارون گفت : آیا می توانی از قیامت و صراط و سئوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟ بهلول جواب داد : به خادمین خود بگو تا در این محل آتش نمایند و تا به برآن آتش نهند تا سرخ و داغ شود .هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تا به برآن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت : ای هارون ، من با پای برهنه روی این تابه می ایستم و خودم را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام دکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمائی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده و پوشیده ای ذکر نمائی . هارون قبول کرد . آنگاه بهلول روی تابه داغ بایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه – نان جو و سرکه . فوری پایین آمد و ابدا پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید ، بمحض اینکه خواست خود را معرفی کند نتوانست ، پایش سوخته و پایین افتاد . پس بهلول گفت : ای هارون ، سئوال و جواب قیامت به همین طریق است ، آنها که درویش بودند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پای بند تجملات دنیا باشند ، به مشکلات گرفتار آیند .

حکایت قضاوت بهلول در محضر قاضی

در شهر بغداد تاجری بود که به امانتداری و مروت و انصاف و مردم داری مشهور بود و بیشتر اجناس مطلوب آن زمان را از شهرهای خارجه وارد مینمود و با سود مختصری به مردم می فروخت و از این لحاظ محبوبیت خاصی میان مردم پیدا کرده بود . رقیب و همکار تاجر ، یک نفر یهودی بود که خیلی سنگدل و بیرحم بود ، برعکس آن تاجر اولی ، همه مردم مکروهش می داشتند و اجناس خود را با سئد گزاف به مردم می فروخت و نیز شغل صرافی شهر را هم به عهده داشت و هریک از بازرگانانی که احتیاج به پول پیدا می کردند ، از او وام می گرفتند و او با سود گزاف و شرایطی سخت ، پول به قرض آنها می داد . از قضای روزگار ، آن تاجر بامروت احتیاج به پول پیدا کرد و نزد یهودی آمد و مطالبه مبلغی بعنوان قرض نمود . یهودی از آنجائیکه با آن تاجر عداوت دیرینه داشت گفت : من با یک شرط پول به تو قرض می دهم و آن شرط این است که باید سند و مدرک معتبری بدهی تا چنانچه موعد پرداخت پول ، نتوانی وجه مقرر را بپردازی ، من حق داشته باشم تا یک رطل از هر محل که بخواهم از گوشت بدنت را ببرم . چون آبروی آن تاجردر خطر بود ، به این شرط تسلیم شده و مدرک معتبر به آن یهودی سپرد تا چنانچه در موعد مقرر در سند ، پول آن یهودی را نپردازد ، علاوه بر پرداخت وام ، یهودی حق دارد تا یک رطل از گوشت بدن او را از هر محلی که بخواهد، ببرد . از آنجائیکه هر نوشی بی نیش نیست ، آن تاجر بامروت ، موعد مقرر نتوانست دین خود را ادا نماید . تاجر یهودی که از خدا این مطلب را می خواست ، قضیه را به محضر قاضی شکایت نمود و قاضی تاجر را احضار نموده و چون طبق قرارداد قبلی ، تاجر محکوم بود که بدن خود را در اختیار یهودی بگذارد تا یک رطل از هر محلی که بخواهد، ببرد . آن یهودی با دشمنی که داشت ، البته عضوی را می برید که قطع حیات تاجر بدبخت شود . از این لحاظ قاضی حکم را به امروز و فردا موکول می نمود تا شاید یهودی از عمل خود منصرف شود ، ولی یهودی دست بردار نبود و هر روز مطالبه حق خود و اجرای حکم را داشت و این قضیه در تمام شهر بغداد پیچید و همه مردم دلشان به حال آن تاجر با انصاف می سوخت ، ولی چاره هم نبود . چون این خبر به بهلول هم رسید ، فوری در محضر قاضی حاضر شد و جزو تماشاچیان ایستاد و خوب به قرداد یهودیو آن تاجر گوش داد و در آخرین مرحله به تاجر گفت : تو طبق مدرکی که سپرده ای محکوم هستی و باید بدن خود را در اختیار این مرد یهودی قرار دهی تا یک رطل از هر محلی که بخواهد قطع کند ، برای آخرین دفاع هر مطلبی که داری بیان نما . مرد تاجر با صدای بلند گفت : یا قاضی الحاجات تو دانائی و بس ! ناگاه بهلول گفت : ای قاضی ، آیا بحکم انسانیت می توانم وکیل این تاجر مظلوم شوم ؟ قاضی جواب داد : البته که می توانی ، هر دفاعی که داری بکن . بهلول بین تاجر و یهودی نشست و صورت به طرف آنها برگردانده و گفت : طبق مدرکی که در دست است ، این شخص یهودی حق دارد یک رطل از گوشت بدن این تاجر را ببرد ، ولی باید از جایی ببرد که یک قطره خون این تاجر بر زمین نریزد و مطلب دوم اینکه چنان باید ببرد که درست یک رطل باشد ، نه کم و نه زیاد . چنانچه بر خلاف این دو مطلب بریده شود ، این مرد یهودی محکوم به قتل و تمام اموال او باید ضبط دولت شود . قاضی از دفاع به حق بهلول متعجب و بی اختیار شد که زبان به تحسین او گشود . ناچار یهودی قانع شد . قاضی حکم نمود که فقط عین پول را به یهودی رد نماید .

 

حکایت بهلول و وزیر

روزی وزیر به بهلول گفت : خلیفه تو را امیر و حاکم بر سگ و خروس و خوک نموده است . بهلول جواب داد : پس از این ساعت قدم از فرمان من بیرون منه که رعیت منی . همراهان وزیر همه به خنده افتادند ، وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.

حکایت مسجد ساختن فضل ابن ربیع

فضل بن ربیع مسجدی در بغداد بنا نمود . روزی که سر در مسجد را بنا بود بنویسند ، از فضل سوال نمودند تا دستور دهد عناوین کتیبه را به چه قسم باید نوشت . اتفاقا بهلول در آنجا حاضر بود . از فضل پرسید مسجد را برای که ساخته ای ؟ فضل جواب داد : برای خدا . بهلول گفت : اگر برای خدا ساخته ای اسم خود را در کتیبه مسجد ذکز نکن ! فضل عصبانی شد و گفت : برای چه اسم خود را در کتیبه ذکر ننمایم ، آخر مردم باید بفهمند بانی این مسجد کیست ؟ بهلول گفت : پس در کتیبه بنویس بانی این مسجد بهلول است . فضل گفت : هرگز چنین چیزی نمی نویسم . بهلول گفت : اگر این مسجد را برای خودنمائی و شهرت ساخته ای ، اجر خود را ضایع نمودی . فضل از جواب بهلول عاجز ماند و سکوت اختیار نمود و گفت : هرچه بهلول می گوید بنویسید . آنگاه بهلول دستور داد آیه ای از قرآن کریم را نوشته بر سر درب مسجد نصب نمایند .

حکایت سوال بهلول درباره شیطان

مردی زشت و بداخلاق از بهلول سئوال کرد : میل دارم شیطان را ببینم . بهلول گفت : اگر آئینه ای در خانه نداری ، در آب زلال نگاه کن ، شیطان را خواهی دید .

حکایت بهلول و دزد

روزی بهلول کفش نو پوشیده و وارد مسجدی شد تا نماز بگذارد . در آن محل مردی را دید که به کفشهای او نگاه می کند . فهمید که آن مرد طمع به کفش او دارد . ناچار با کفش به نماز ایستاد . آن دزد گفت : با کفش نماز نباشد . بهلول گفت : اگر نماز نباشد ، کفش باشد .

حکایت پند دادن به فضل ابن ربیع

روزی فضل ابن ربیع وزیر هارون الرشید از راهی می گذشت ، بهلول را دید که به گوشه ای نشسته و سر به گریبان تفکر فرو برده . فضل با صدای بلند فریاد زد : بهلول چه می کنی ؟ بهلول سر بلند کرد و چون دید فضل است ، با او گفت : به عابت تو می اندیشم که تو هم به سرنوشت جعفر برمکی گرفتار خواهی شد . فضل از این سخن به خود لرزید و بعد گفت : ای بهلول ، سرنوشت جعفر را زیاد شنیده ام ، ولی هنوز از زبان تو نشنیده ام ، میل دارم واقعه کشته شدن جعفر را بدون کم زیاد برایم تعریف کنی . بهلول گفت : در ایام خلافت مهدی پسر منصور ، یحیی ابن خالد برمکی به کتابت و پیشکاری هارون الرشید منصوب گردید و در اندک مدتی هارون را به شخص یحیی و فرزندش جعفر سپرد و علاقه و محبت هارون به جعفر به قدری بود که (عباسه) خواهر خود را به عقد او در آورد و به جعفر سفارش نمود که به عباسه دست درازی ننماید . جعفر برمکی بر خلاف سفارش هارون ، عباسه را تصرف نمود و چون هارون از این واقعه با خبر شد ، آن همه محبت های خود را به کینه و کدورت مبدل ساخت و هارون هر روز به بهانه های مختلف در صدد نابود کردن جعفر و بر انداختن خاندان برمکیان بود . شبی به یکی از غلامان خود بنام (مسرور) گفت : امشب از تو می خواهم تا سر جعفر برمکی را برایم بیاوری . مسرور از این ماموریت لرزه بر اندامش افتاده ، متفکر و حیران سر به زیر انداخت . هارون به مسرور خطاب کرد چرا سکوت اختیار کردی و به چه می اندیشی ؟ مسرور گفت : کاری بس بزرگ است و ایکاش پیش از آنکه اجرای چنین کار مهمی به من محلول شود ، مرده بودم . هارون گفت : اگر امر مرا اجرا ننمائی ، به قهر و غضب من گرفتار خواهی شد و چنان تو را خواهم کشت که مرغان آسمان به حالت بگریند . مسور ناچار به خانه جعفر رفت و پریشان حال فرمان وحشت انگیز خلیفه بی رحم را به جعفر ابلاغ نمود . جعفر گفت : شاید این حکم در حالتی غیر طبیعی صادر شده و ممکن است خلیفه در هوشیاری از آن پشیمان گردد . بنابراین از تو می خواهم که برگردی و خبر کشتن مرا به خلیفه بدهی ، اگر تا بامداد اثر پشیمانی در وی دیده نشد ، من سر خود را تسلیم تیغ تو خواهم نمود . مسرور جرات نکرد که خواهش جعفر را قبول کند و به جعفر گفت : تو همراه من به سراپرده هارون بیا تا شاید هارون محبت تو را از سر گیرد و از فرمان خود عدول نماید . جعفر رای مسرور را پسندید و به سوی سرنوشت وحشت بار خود رفت و چون به پشت سراپرده رسیدند ، مسرور دودل و ترسان پیش خلیفه رفت . هارون پرسید : مسرور چه کردی ؟ مسرور جواب داد : جعفر را آورده ام و اینک در بیرون سراپرده ایستاده است . خلیفه نهیب زده گفت : اگر در فرمان من کمترین کوتاهی نمائی ، تو را پیش از او خواهم کشت . با این گفتار دیگر جای درنگ نبود . مسرور به نزد جعفر شتافت و از اندام برازنده جوانی زیبا ، که سر آمد بزرگان و سر دفتر فضل و هنر ، و سر حلقه کریمان و بخشندگان زمان بود ، سر جدا کرده وپیش هارون آورد . خلیفه بی رحم به این هم اکتفا نکرد ، و امر داد تا تمام خاندان برمکیان را نابود کنند و اموال آنها را ضبط نمود و جنازه جعفر را بر بالای حصار بغداد آویختند و پس از چند روز سوزاندند . الحال ای فضل از عاقبت توهم بیمناکم و می ترسم توهم به سرنوشت جعفربرمکی گرفتار آئی . (فضل) از سخنان بهلول سخت ترسید و از خواست تا برای سلامتی او دعا کند .

حکایت بهلول و غلامی که از طوفان دریا می ترسید

یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و بعزم بصره در حرکت بودند .در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر سوار بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و گریه و زاری می نمود . مسافرین از گریه و زاری آن غلام خسته شدند . بهلول از صاحب غلام خواست تااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت کند . بازرگان اجازه داد . بهلول فوری امر نمود تا غلام را به دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسید ، او را بیرون آوردند .غلام از آن پس به کوشه ای کشتی ساکت و آرام نشست . اهل کشتی از بهلول سئوال کردند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟ بهلول گفت : این غلام قدر عافیت کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد ، فهمید که کشتی جای امن وآرامی است .

حکایت بهلول و طبیب دربار هارون

آورده اند که هارون الرشید طبیب مخصوصی از یونان جهت دربار خود خواست .چون آن طبیب وارد بغداد شد ، هارون الرشید با جلال مخصوصی آن طبیب را وارد دربار نمود و بسیار به او احترام نمود . تا چند روز ارکان دولت و بزگان شهر بغداد به دیدن آن طبیب می رفتند . تا اینکه روز سوم بهلول هم به اتفاق چند تن به دیدن آن طبیب رفت و در ضمن تعارفات و صحبتهای معمولی ، ناگهان بهلول از آن طبیب سئوال نمود : شغل شما چه می باشد ؟ طبیب چون سابقه بهلول را شنیده و او را می شناخت که دیوانه است ، خواست او را مسخره نماید به ائ جواب داد :من طبیب هستم و مرده ها را زنده میکنم . بهلول در جواب گفت : تو زنده ها را نکش ، مرده زنده کردنت پیش کش . از جواب بهلول هارون و اهل مجلس بسیار خنده نمودند و طبیب همان روز بغداد را ترک کرد .

حکایت بهلول و تخم مرغ روز

همسایه بهلول در منزل او را کوبیده و از او تقاضای ده عدد تخم مرغ قرضی کرد . همسایه گفت : آقای بهلول ، می خواستم خواهش کنم تخم مرغ روز به من بدهید .بهلول در جواب گفت : تمام تخم مرغ های ما تخم مرغ روز هستند ، چونکه مرغهای ما شبها می خوابند و تخم نمی کنند.

حکایت بهلول و چهارپایان

شخصی به بهلول رسیده و در حضور جمعی پرسید : می گویند چشم شما (لوچ) است و یکی را دو تا می بینی ! بهلول جواب داد : البته همینطور است ، چونکه شما را هم الساعه چهارپا می بینیم .

حکایت بهلول با دوست خود

شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزی مقداری گندم به آسیا برد . چون آرد کرد بر الاغ خود سوار کرده و نزدیک منزل بهلول رسید .اتفاقا خرش لنگ و به زمین افتاد. آن شخص با سابقه دوستی با بهلول داشت بهلول را صدا زد و درخواست کرد الاغش را به او بدهد تا بارش را به منزل برساند. چون بهلول قبلا قسم خورده بود که الاغش را به کسی ندهد به آن مرد گفت : الاغ من نیست . اتفاقا صدای الاغ از منزل بلند شد و بنای عرعر کردن را گذاشت . آن مرد به بهلول گفت : الاغ تو در خانه است و می گوئی نیست . بهلول گفت : عجب دوست احمقی هستی . تو پنجاه سال با من رفیقی حرف مرا باور نمی کنی ، ولی عرعر الاغ را باور می کنی ؟

حکایت بهلول و تاجر

روزی تاجری بغدادی از بهلول سئوال نمود من چه جنسی بخرم تا منافع زیاد ببرم ؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه . آن مرد رفت و مقداری آهن وپنبه خرید و انبار نمود . اتفاقا پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد . باز روزی به بهلول برخورد . این دفعه گفت : بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع ببرم . بهلول این دفعه پیاز بخر و هندوانه . تاجر این دفعه رفت تمام سرمایه خود را پیاز خرید و هندوانه انبار نمود و پس مدت کمی تمام پیاز و هندوانه های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان کرد . فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت : در اول که از تو مشورت نمودم گفتی آهن بخر و پنبه نفعی بردم ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود که کردی ؟ تمام سرمایه من از بین رفت ! بهلول در جواب آن مرد گفت : روز اول که مرا صدا کردی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب کردی من هم از روی عقل به تو دستور دادم ، ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی ، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درک نمود .

حکایت بهلول و وزیر

روزی وزیر خلیفه به تمسخر بهلول را گفت:خلیفه تو را حاکم به سگ و خروس و خوک نموده است. بهلول جواب داد پس از این ساعت قدم از فرمان من بیرون منه، که رعیت منی. همراهان وزیر همه به خنده افتادند و وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.

حکایت بهلول و تقسیم عادلانه

گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواری های ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند.
ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمت ها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت.
سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهمان نوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینی های بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت.
بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده می شد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد.
عثمانی ها بی خوردن خوراک و با شتاب بر اسب ها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسه کوسه ها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بی کم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت.
سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ می کشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرین ها بر بهلول خواند.
و بدین گونه است که بهلول را که به راستی دیوانه ای بود الپر، و دیوانگی های بسیار داشت، دانا نیز گفته اند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفه باف گنده دماغ و فقه خوان خشک مغز بود.

حکایت بهلول و سوداگر

روزی سوداگری بغدادی از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و پنبه. آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود اتفاقا” پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد. باز روزی به بهلول بر خورد. این دفعه گفت بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟ بهلول این دفعه گفت پیاز بخر و هندوانه.
سوداگر این دفعه رفت و سرمایه خود را تمام پیاز خرید و هندوانه انبار نمود و پس از مدت کمی تمام پیاز و هندوانه های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود. فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول که از تو مشورت نموده، گفتی آهن بخر و پنبه، نفعی برده. ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود کردی؟
تمام سرمایه من از بین رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدی گفتی آقای شیخ بهلول و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی من هم از روی عقل به تو دستور دادم . ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درک نمود.

حکایت بهلول و مهمانی قاضی

بهلول شبی در خانه‌اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود که قاصدی از راه رسید. قاصد پیام قاضی را به او آورده بود. قاضی می‌خواست بهلول آن شب شام مهمانش باشد. بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضی عذر بخواه! من امشب مهمان دارم و نمی‌توانم بیایم. قاصد رفت و چند دقیقه دیگر برگشت و گفت: قاضی می‌گوید قدم مهمان بهلول هم روی چشم. بهلول بیاید و مهمانش را هم بیاورد. بهلول با مهمانش به طرف مهمانی به راه افتادند.
او در راه به مهمانش گفت: فقط دقت کن من کجا می‌نشینم تو هم آنجا بنشین. هرچه می‌خورم تو هم بخور. تا از تو چیزی نپرسیده‌اند، حرفی نزن و اگر از تو کاری نخواستند، کاری انجام نده. مهمان در دل به گفته‌های بهلول می‌خندید و می‌گفت: نگاه کن یک دیوانه به من نصحیت می‌کند.
وقتی به مهمانی قاضی رسیدند، خانه پراز مهمانان مختلف بود. بهلول کنار در نشست ولی مهمان رفت و در بالای خانه نشست. مهمانان کم کم زیاد شدند و هر کس می‌آمد در کنار بهلول می‌نشست و بهلول را به طرف بالای مجلس می‌راند؛ بهلول کم کم به بالای مجلس رسید و مهمان به دم در. غذا آوردند و مهمانان غذای خود را خوردند. بعد از غذا میوه آوردند ولی همراه میوه چاقویی نبود.
همه منتظر چاقو بودند تا میوه‌های خود را پوست بکنند و بخورند. ناگهان مهمان بهلول چاقوی دسته طلایی از جیب خود درآورد و گفت: بیایید با این چاقو میوه‌هایتان را پوست بکنید و بخورید. مهمانان به چاقوی طلا خیره شدند. چاقو بسیار زیبا بود و دسته‌ای از طلا داشت. مهمانان از دیدن چاقوی دسته طلایی در جیب مهمان بهلول که مرد بسیار فقیری به نظر می‌رسید تعجب کردند.
در آن مهمانی شش برادر بودند که وقتی چاقوی دسته طلا را دیدند به هم اشاره کردند و برای مهمان بهلول نقشه کشیدند. برادر بزرگتر رو به قاضی که در صدر مجلس نشسته بود و میزبان بود کرد و گفت: ای قاضی این چاقو متعلق به پدر ما بود و سال‌های زیادی است که گم شده است. ما اکنون این چاقو را در جیب این مرد پیدا کرده‌ایم. ما می‌خواهیم داد ما را از این مرد بستانی و چاقوی ما را به ما برگردانی.
قاضی گفت: آیا برای گفته‌هایت شاهدی هم داری؟ برادر بزرگتر گفت: من پنج برادر دیگر در اینجا دارم که همه‌شان گفته‌های مرا تصدیق خواهند کرد. پنج برادر دیگر هم گفته‌های برادر بزرگ را تایید کردند و گفتند چاقو متعلق به پدر آنهاست که سال‌ها پیش گم شده است. قاضی وقتی شهادت پنچ برادر را به نفع برادر بزرگ شنید، یقین کرد که چاقو مال آنهاست و توسط مهمان بهلول به سرقت رفته است.
قاضی دستور داد مرد را به زندان ببرند و چاقو را به برادر بزرگ برگردانند. بهلول که تا این موقع ساکت مانده بود گفت: ای قاضی این مرد امشب مهمان من بود و من او را به این خانه آوردم. اجازه بده امشب این مرد در خانه من بماند. من او را صبح اول وقت تحویل شما می‌دهم تا هرکاری خواستید با او بکنید. برادر بزرگ گفت: نه! ای قاضی تو راضی نشو که امشب بهلول این مرد را به خانه خودش ببرد چون او به این مرد چیزهایی یاد می‌دهد که حق ما از بین برود.
قاضی رو به بهلول کرد و گفت: بهلول تو قول می‌دهی که به این مرد چیزی یاد ندهی تا من او را موقتاً آزادکنم ؟ بهلول گفت: ای قاضی من به شما قول می‌دهم که امشب با این مرد لام تا کام حرف نزنم. قاضی گفت: چون این مرد امشب مهمان بهلول بوده است، برود و شب را با بهلول بماند و فرداصبح بهلول قول می‌دهد او را به ما تحویل دهد تا به جرم دزدی به زندانش بیندازیم.
برادران به ناچار قبول کردند و بهلول مهمان را برداشت و به خانه خود برد و در راه اصلاً با مهمان حرفی نزد. به محض اینکه به خانه رسیدند، بهلول زمزمه‌کنان گفت: بهتر است بروم سری به خر مهمان بزنم؛ حتما گرسنه است و احتیاج به غذا دارد. مهمان که یادش رفته بود خر خود را در طویله بسته است گفت: نه تو برو استراحت کن من به خر خود سر می‌زنم. بهلول بدون اینکه جواب مهمان را بدهد وارد طویله شد. خر سر در آخور فرو برده بود و در حال نشخوار علف‌ها بود.
بهلول چوب کلفتی برداشت و به کفل خر کوبید. خر بیچاره که علف‌ها را نشخوار می‌کرد، از شدت درد در طویله شروع به راه رفتن کرد. بهلول گفت: ای خر خدا مگر من به تو نگفتم وقتی وارد مجلس شدی حرف نزن؛ هر جا که من نشستم تو هم بنشین؛ اگر از تو چیزی نخواستند دست به جییبت نبر! چرا گوش نکردی؟ هم خودت را به دردسر انداختی هم مرا. فردا تو به زندان خواهی رفت. آن وقت همه خواهند گفت: بهلول مهمان خودش را نتوانست نگه دارد و مهمان به زندان رفت.
بهلول ضربه شدیدتری به خر بیچاره زد و گفت: ای خر، گوش کن! فردا اگر قاضی از تو پرسید این چاقو مال توست بگو نه! من این چاقو را پیدا کرده‌ام و خیلی وقت بود که دنبال صاحبش می‌گشتم تا آن را به صاحبش برگردانم ولی متاسفانه صاحبش را پیدا نمی کردم. اگر این چاقو مال این شش برادر است آن را به آنها می‌دهم. اگر قاضی از تو پرسید این چاقو را از کجا پیدا کرده‌ای؟ مگر در بیابان چاقو دسته طلا ریخته‌اند که تو آن را پیدا کرده‌ای؟ بگو پدرم سالها پیش کاروان سالار بزرگی بود و همیشه بین شهرها در رفت و آمد بود و مال‌التجاره زیادی به همراه می‌برد و با آنها تجارت می‌کرد تا اینکه ما یک شب خبردار شدیم که پدرم را دزدان کشته‌اند و مال و اموالش را برده‌اند. من بالای سر پدر بیچاره‌ام حاضر شدم. پدر بیچاره‌ام را دزدان کشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و این چاقو تا دسته در قلب پدرم فرو رفته بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن کردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم می‌گردم… در هر مهمانی این چاقو را نشان می‌دهم و منتظر می‌مانم که صاحب چاقو پیدا شود و من قاتل پدرم را پیدا کنم. ای قاضی، اکنون من قاتل پدرم را پیدا کرده‌ام این شش برادر پدر مرا کشته‌اند و اموالش را برده‌اند. دستور بده تا اینها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را پس بدهند.
بهلول که این حرف‌ها را به خر می‌گفت و صاحب خر گفته‌های او را می‌شنید. او چوب دیگری به خر زد و گفت: ای خر خدا، فهمیدی؟ یا تا صبح کتکت بزنم. صاحب خر گفت: ای بهلول عزیز! نه تنها این خر، بلکه من هم حرف‌های تو را فهمیدم و به تو قول می‌دهم در هیچ مجلسی بالاتر از جایگاهم ننشینم و اگر از من چیزی نپرسیدند حرف نزنم و اگر چیزی ازمن نخواستند کاری نکنم.
بهلول که مطمئن شده بود مرد حرف‌های او را به خوبی یاد گرفته است رفت و به راحتی خوابید. فردا صبح بهلول مرد را بیدار کرد و او را منزل قاضی رساند و تحویل داد و خودش برگشت. قاضی رو به مرد کرد و گفت: ای مرد آیا این چاقو مال توست؟ مرد گفت: نه ای قاضی این چاقو مال من نیست. من خیلی وقت است که دنبال صاحب این چاقو می‌گردم تا آن را به صاحبش برگردانم اگر این چاقو مال این برادران است من با رغبت این چاقو را به آنها می‌دهم.
قاضی رو به شش برادر کرد وگفت: شما به چاقو نگاه کنید! اگر مال شماست آن رابردارید. برادر بزرگ چاقو را برداشت و با خوشحالی لبخندی زد و گفت: ای قاضی من مطمئن هستم این چاقو همان چاقوی گمشده پدر من است. پنج برادر دیگر چاقو را دست به دست کردند و گفتند: بلی ای جناب قاضی! این چاقو مطمئناً همان چاقوی گم شده پدر ماست.
قاضی از مرد پرسید: ای مرد این چاقو را از کجا پیدا کرده‌ای؟ مرد در جواب قاضی بر اساس هر آن چه شب گذشته آموخته بود درباره چاقو توضیح داد و در پایان گفت: ای قاضی! این شش برادر پدر مرا کشته‌اند و اموالش را برده‌اند. دستور بده تا این‌ها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را بدهند.
شش برادر نگاهی به هم انداختند. آن‌ها در مخمصه بدی گرفتار شده بودند و با ادعای دروغینی که کرده بودند، مجبور بودند اکنون به عنوان قاتل و دزد سال‌ها در زندان بمانند. برادر بزرگ گفت: ای قاضی من زیاد هم مطمئن نیستم این چاقو مال پدر من باشد چون سال‌های زیادی از آن تاریخ گذشته است و احتمالا من اشتباه کرده‌ام. برادران دیگر هم به ناچار گفته‌های او را تایید کردند و گفتند: که چاقو فقط شبیه چاقوی ماست ولی چاقوی پدر ما نیست.
قاضی مدت زیادی خندید و به مرد مهمان گفت: ای مرد چاقویت را بردار و پیش بهلول برو… مرد سجده شکر به جای آورد و چاقو را برداشت و خارج شد.

حکایت بهلول و مرد غریب

روزی بهلول از راهی می‌گذشت. مردی را دید که غریب‌وار و سر به گریبان ناله می‌کند. بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت: آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی؟
آن مرد گفت: من مردی غریب و سیاحت‌پیشه‌ام و چون به این شهر رسیدم، قصد حمام و چند روزی استراحت نمودم و چون مقداری پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاری به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردی دیوانه خطاب نمود.
بهلول گفت: غم مخور. من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت. آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت: من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می‌کنم به دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم نکن اما به عطار بگو امانت مرا بده. آن مرد قبول نمود و برفت.
بهلول فوری نزد آن عطار شتافت و به او گفت: من خیال مسافرت به شهر‌های خراسان را دارم و چون مقداری جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می‌شود دارم، می‌خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشم و از قیمت آنها مسجدی بسازم.
عطار از سخن او خوشحال شد و گفت: به دیده منت. چه وقت امانت را می‌آوری؟
بهلول گفت: فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه‌ای چرمی بساخت و مقداری خورده آهنی و شیشه در آن جای داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد.
مرد عطار از دیدن کیسه که تصور می‌نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مرد غریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود. آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت: کیسه امانت این شخص در انبار است. فوری بیاور و به این مرد بده.
شاگرد فوری امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعای خیر برای بهلول نمود.

 

حکایت گول زدن داروغه

داروغه بغداد در میان جمعی مدعی شد كه تا كنون هیچ كس نتوانسته است او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا حضور داشت. به داروغه گفت: گول زدن تو بسیار آسان است ولی به زحمتش نمی ارزد.
داروغه گفت: چون از عهده بر نمی آیی چنین می گویی.
بهلول گفت: افسوس كه اینك كار مهمی دارم، وگرنه به تو ثابت می كردم.
داروغه لبخندی زد و گفت: برو و پس از آنكه كارت را انجام دادی بر گرد و ادعای خود را ثابت كن.
بهلول گفت: پس همین جا منتظر بمان تا برگردم ،و رفت.
یكی دو ساعتی داروغه منتظر ماند ، اما از بهلول
خبری نشد و آنگاه داروغه در یافت كه: چه آسان از یك:” دیوانه ” گول خورده است.

حکایت آدم ابله

بهلول را گفتند آدم ابله کیست ؟ گفت : آدم ابله آن است که بکار همه می آید جز بکار خود

حکایت جواب بهلول به زن بدکاره

زمانی دل بهلول از اوضاع زمانه گرفته بود و در خرابه ای مشغول ذکر خدا بود . در ضمن لباسش را برای وصله زدن از تن در آورده بود . زن بی عفتی چشمش به او افتاد و بهلول را دعوت به کار بد کرد . بهلول گفت : وزن دست های من چقدر است ؟ وزن پاهای من چقدر است ، وزن تمام بدن را پرسید و گفت کدام عاقل حاضر است که بخاطر لذت عضو کوچکی تمام اعضای خود را در آتش جهنم بسوزاند . و از جای خود برخاست و نعره ای کشید و فرار کرد .

حکایت بهلول و استاد

روزى بهلول از مجلس درس استادی گذر مى کرد. او را مشغول تدریس دید و شنید که استاد مى گفت: «حضرت صادق علیه السلام مطالبى می گوید که من آنها را نمى پسندم. اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتیکه شیطان از آتش خلق شده و چگونه ممکن است به واسطه آتش عذاب شود. دوم آنکه خدا را نمى توان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزی که هستى و وجود داشت چگونه ممکن است دیده نشود. سوم آنکه فاعل و بجا آورنده اعمال خود بنى آدمند در صورتیکه اعمال بندگان به موجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه بندگان.»
بهلول همینکه این کلمات را شنید کلوخى برداشت و بسوى استاد پرت کرده و گریخت. اتفاقا کلوخ بر پیشانى استاد رسید و پیشانیش را کوفته و آزرده نمود. استاد و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پیش خلیفه بردند.
بهلول پرسید: «از طرف من بشما چه ستمى شده است؟»
استاد گفت: «کلوخى که پرت کردى سرم را آزرده است.»
بهلول پرسید: «آیا می توانى آن درد را نشان بدهى؟»
استاد جواب داد: «مگر درد را مى توان نشان داد؟»
بهلول گفت: «اگر به حقیقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آیا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل دیدن است، و از نظر دیگر مگر تو از خاک آفریده نشده اى و عقیده ندارى که هیچ چیز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد؟ آن کلوخ هم از خاک بود پس بنا به عقیده تو من تو را نیازرده ام! از اینها گذشته مگر تو در مسجد نمیگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقیقت فاعل خداوند است و بنده را تقصیر نیست پس این کلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصیرى نیست.»
استاد فهمید که بهلول با یک کلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش کرد. در این هنگام هارون الرشید خندید و او را مرخص نمود.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
error:
Scroll to Top